باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

هنرمندای پر افتخار کشور ما

انقدر حواسم به سهم فراموش شده بچه ها بود که یادم رفت از زحمات این سه هنرمند زحمت کش و دوست داشتنی که از سالهای نوجوانی من تئاتر رو با برنامه های مختلف شروع کردن و در آخر با اسم عمو فیتیله ای ها جمعه های بچه ها و بزرگترها رو شاد کردن ولی چه حیف که هیچ وقت قدر این جور آدمها رو هیچ کس نمیدونه خصوصا شبکه دو و تهیه کننده . . . برنامه که برنامش با وجود همچین گلهایی برنامه شد و حالا جاشونو دادن به چند تا آدم چاق و بی هنر و . . .که اصلا باعث شادی که نمیشن تمسخر برانگیز هم هستن . یادمه تو سالهای دبیرستان میرفتم تئاتر که اتفاقا تئاتر کودک بود نقشی که داشتم نقش خوبی هم بود خلاصه پدرم یه روز منو کنار کشید و گفت دختر , فلان...
21 مهر 1391

سهم بچه ها از محبت

دیشب فیتیله ای ها (آقایان حمید گلی , علی فروتن و محمد مسلمی ) یه جشن تو یزد داشتن به مناسبت جشنواره فیلم کودک ما هم از طرف شرکت بهمون بلیط دادن و رفتیم خیلی عالی بود ( من خودم خیلی دوسشون دارم عمو پورنگم دوست دارم ولی متاسفانه از خاله شادونه خیلی بدم میاد ) حالا بماند باران که اول خیلی تعجب کرده بود که اون همه جمعیت رو یه جا دیده بود ولی بعد از مدتی یخش وا شد و دست میزد و جیغ و . . . خلاصه اینکه پدرا مادرا بچه ها همه شاد بودن و مسابقه هم دادن اما توی سالن کلی بچه بی سرپرست و یتیم بود چون شرکت شوهرم فقط کلی بلیط داده بود بهزیستی . من البته اصلا یاد اونا نبودم ولی بابای باران کمی گرفته بود . نمی دونم چی بگم یه جشن که بچه ها باید توش...
21 مهر 1391

تمام سالهای پرشور من

چند روز پیش استاد نقشه برداری که مسن هم هستن برای کار با دوربین بردنمون حیاط دانشگاه خلاصه وقتی برگشتیم تو کلاس یه نصیحت پدرانه کردن که خانمها این اصلا کار خوبی نیست که توی جمع بخندن که روی صحبتش نه با خانمهای ٤٠ یا ٥٠ ساله (که بنظرمن اونم ایرادی نداره ) که با دخترهای ٢٠ ساله یا کمتر بیشتر بود البته بنده جز مسنهای کلاسم چون ٢٨ رو پرکردم . واقعا دلم واسه ی خودم , زن بودن و فرهنگ غلط تو این جامعه گرفت یادمه اون موقع ها که دبیرستانی بودیم اگه تو خیابون میخندیدیم یا باید نگاه های زیر چشمی و حرفهای در گوشی رو تحمل میکردیم یا حتی تذکر های مسخره آخه کسی نبود بگه تو این سالهای پرشور نوجوانی و جوانی اگه نخندیم پس کی . . . طوری شده بود که ایمان ...
20 مهر 1391

من سرم قلک نداره

باهات داشتم بازی میکردم چشمت افتاد به عکس عروسی ما ذوق کردی گفتی مامان عروس شده بودی , منم یهو ذوق زده شدم گفتم شما عروس بشی من خودمو میکشم , دورت میگردم , پول رو سرت میریزم یهویی یه مکثی کردی گفتی سرم ! من که سرم قلک نداره
20 مهر 1391

زندگی شیرین می شود

وای خدای من امروز بعد از مدتها لذت خانواده بودن رو چشیدیم از اونجایی که بابای شما خیلی کار میکن دانشگاه هم میره و منم دانشگاه میرم شما هم مهد ما فقط شبا همه کنار همیم امروز بابا سر کار نرفت که بره دانشگاه که چون خسته بود پشیمون شد و نرفت منم ظهر تا جلوی در دانشگاه برد و گفت می خوای نری منم از خدا خواسته نرفتم و ترجیح دادم بعد از مدتی لذت دورهم بودن رو بچشیم ( البته به گفته بچه ها استاد گفتن حذف ولی زرشک) خلاصه امروز زندگی شیرین می شود بود                        این عکس مال پارسال بچم مثل اینکه خیلی گشنه بود ...
19 مهر 1391

روز سنجاقکی برای مامان

امروز حالم بهتر شد صبح در حالی که زیاد دوست نداشتی بری مهد برات گنگ گفتم که کجا میریم و کارای دانشگاه رو انجام دادم و رفتم بلاخره و . . . نمی دونم دعای دوستان بود یا شعر خواجه عبداله ولی میدونم  که یکی هست که حواسش هست به بندهاش خدایا عاشقتم   سنجاقک نماد تحول   این عکس در میراث فرهنگی یزد گرفته شده متاسفانه سنجاقکه مرده بود ...
17 مهر 1391

یک نوشته با چند مخاطب

امروز سحر که بیدار شدیم و من نماز نخوندم از بابا پرسیدم چرا من گاهی اینطوری میشم بجای اینکه مسائل رو حل کنم صورت مسئله رو پاک میکنم وقتی کارای دانشگاه رو انجام نمیدم کلا کلاس نمیرم وقتی رابطم با خدا خوب نمیشه بجای صبوری کلا نمازمو تعطیل میکنم آخه چرا وقتی امروز صبح حاضر نبودی بیای مهد کودک بجای راضی کردنت بهت دروغ گفتم , منو ببخش , متنفرم از اینکه به شما دروغ بگم ولی نمیدونم وقتی بابا عجله داره که بره سر کار و باید شما رو هم ببره مهد چطور تو اون زمان کم راضیت کنم . . . خدایا آخه چرا نشونهات برام کافی نیست امروز از اون روزاست که ازخودم متنفرم , خسته ام , وقتی درگیریهام زیاد میشه اینطوری میشم و  هیچ کاری رو درست انجام نمید...
16 مهر 1391

اندر احوالات کفش نو

چند روز پیش رفتم برای باران یه کفش خریدم که  وقتی مهد میره بپوشه چون کفشای اسپورتش تقریبا کوچیک شده خلاصه یه کفش پسندیدم که خدا رو شکر نمونه غیر از صورتیشم موجود بود وقتی گرفتم دستم احساس کردم وزنش زیاده ولی فروشنده گفت تو پا اینطور احساس نمیشه بلاخره خریدم و اولین روز که رفتیم مهد پای باران کردم دیدم باران مثل ربات راه میره فکر کردم خوب یه خورده سنگینه عادی میشه تا اینکه ظهر رفتم دنبال باران دیدم بازم بد راه میره گفتم مامان درست راه برو گفت کفشم پامو درد میاره فکر کردم داره ناز میکنه الکی با کفشش ور رفتم گفتم حالا خوب شد که بچه بیچاره تائید کرد یکم بعد گفت مامان بغلم کن که منم بغلش کردم اومدم خونه کفششو از پاش...
4 مهر 1391

دنیای این روزای ما

بچه که بودیم دلمون با دیدن کارتونهای تلوزیون که اونم فقط عصرا پخش میشد خوش بود اونم با تلوزیون سیاه وسفید که اگه تکالیف مدرسمون انجام نمیدادیم از دیدنش محروم بودیم یادش بخیر با چه چیزایی دلخوش میشدیم با دختر داییم توی کمد کهنشون میرفتیم و پولدارترین پرنسس ها میشدیم , یه بطری آب و چندتا میوه می گرفتیم به خیال خودمون میرفتیم تو باغ نزدیک خونشون پیک نیک , به عروسکای ارزون و آدامس خرسی رضایت میدادیم ولی حالا بچه ها با ماشین شارژی و عروسکای که شاید اندازه خرج یک سال بچه های ندار قیمت داره فقط یک روز راضی و خوشحال اند این فقط خصوصیت بچههای الان نیست بزرگترها هم همینطورند اما دخترم این حرفا رو زدم که بگم فریب این دنیای رنگ...
23 شهريور 1391